پارت 27🦥 🐛
برای ناهار تصمیم گرفتم شامی درست کنم داشتم تو آشپزخونه شامی درست میکردم همان طور گفتم : راستی دیروز با سارا رفتیم بیرون / کجا؟ / نمیدونم سارا رفت چند تا پاساژ خرید / خوبه تو پول همرات بود چیزی بخری؟ / بعد یه مکث گفتم : نه ولی چیزی نیاز نداشتم / هیچی نگفت که دوباره گفتم : سپهر میشه درو دیگه قفل نکنی؟ من که جایی نمیرم. فقط دلم میخواد یه قدم بیرون بزنم یا برم یه پاساژ جایی / نه نمیشه یه موبایل دستت بود زنگ زدی به مادرت دیگه درم باز بزارم میری پیشش / بدرک / دیگه هیچی نگفت منم شامی هارو درست کردم
و خودم ناهار خوردم برای سپهرم گذاشتم روی گاز و خودم رفتم رو مبل دراز کشیدم و تلویزیون میدیدم
سپهر حدود 1 ساعت بعد از اتاقش اومد بیرون و اومد طرفم که نگاهش کردم یه کارت گرفت دستم و گفت : این کارت بزار پیشت باشه رمزش سال تولدمه / کارتو ازش گرفتم و تشکر کردم
اونم رفت تو آشپزخونه شامی هارو گرم کرد و ناهار خورد
بعدش اومد تو هال کنارم رو مبل نشست
نگاهی به چهرش کردم سپهر خیلی خوب بود چهرشو دوست داشتم دید دارم نگاش میکنم نگام کرد که چشمامو ازش گرفتم
پوفففف حوصلم سر رفته بود
: سپهر یه سوال بپرسم/ بگو/ چرا نمیزاری خانوادم رو ببینم؟ چرا خانواده تورو میبینیم؟ گناه من و خانوادم چیه؟ / بس کن! / اشکام روونه شدن و گفتم : نه بس نمیکنم، تو نمیدونی چقد دلم بغل مامانمو میخواد، تو نمیدونی چقد دلم براشون تنگ شده / بهار / من فقط گریه میکردم و سکسکه ام گرفته بود
اومد کنارم و بغلم کرد و گفت : بهار گریه نکن / بغلش آرومم میکرد لعنت بهت سپهر
تو همین چند روز خیلی وابستش شده بودم
چند دقیقه بعد من از خودش جدا کرد و پاشد رفت تو اتاقش
منم رو همون مبل خوابم برد
وقتی چشمامو باز کردم هال تاریک شده بود خمیازه ای کشیدم و سپهر و صدا زدم اما صدایی نیومد لامپ رو روشن کردم و رفتم طرف اتاق سپهر
کسی تو اتاق نبود
حتما رفته بود بیرون
رفتم تو اتاقم زیر چشمام پوف کرده بود بخاطر گریه
رفتم حموم و دوش گرفتم و تیشرت بنفش پوشیدم با شلوارک مشکی
موهامو باز گذاشتم و تل زدم
رو مبل دراز کشیدم و درس میخوندم که سپهر اومد درو باز کرد و اومد.داخل
سلام کردم که سرشو تکون داد
رو مبل خسته دراز کشید که گفتم :کجا رفته بودی؟ /باید جواب پس بدم؟ /سرمو انداختم پایین که گوشیش زنگ خورد : الو میترا.... کجایی از صبی صدبار زنگ زدم.... این حرفا حالیم نیست میری بیرون خبر بده.. میترا با من لج نکن!.. صبح میخوام ببینمت... یعنی چی نمیتونی؟... ساعت 9 آماده باش فردا میام دنبالت... حرفم نباشه.. و گوشیو قطع کرد
کاش جلوی من هیچ وقت با میترا صحبت نمیکرد کاش میترایی تو زندگیمون وجود نداشت...