از تابستون سال ۱۴۰۳ خیلی با خانواده ی مادریم ارتباطم بیشتر شد یعنی خیلی باهاشون رفت و امد میکردیم کلا ولی خب من خیلی باهاشون صمیمی تر شدم مخصوصا با دو تا خاله کوچیکام و خیلیم باهاشون بیرون میرفتم
ولی چندوقت پیش ما کمد سفارش داده بودیم و داشتیم اون و میچیدیم و خونمون خیلی شلوغ بود خالمم دقیقا همون موقع اومد خونمون ما هم کلی احترام گذاشتیم بهش که البته وظیفمونم بوده شامم لوبیاپلو مامانم درست کرده بود برای شوهرشم مامانم ریخت ببره
چندوقت بعدش من عکسام پاک شد و به همون خالم گفتم گوشیت و بده من عکسام و بفرستم واسه خودم چون بعضی عکسام تو گوشی اونم بودش
میدونم کار اشتباهی کردم ولی فضولیم گل کرد رفتم صفحه چتش با اون یکی خالم و دیدم که گفته بود اینا هم خیلی شلوغ شدن یا من میخواستم کتابخونه بخرم خالم گفت برو دست دوم بخر منم کلا از دست دوم خوشم نمیاد و خانوادمم خوششون نمیاد حس خوبی نداریم چندشمون میشه بهش گفتم نه به اون یکی خالم گفته بود اینا هم خیلی خودشون و میگیرن یا همین ماه پیش من میخواستم گوشواره بخرم خالمم باهامون اومد هی گفتش بیا دست دوم بخر اجرتش پایین تره منم گفتم نه امرژی منفی داره دیدم رفته به بقیه گفته اینم خیلی ادا و اطفال داره یا مامانم یه کیف خرید از حسودی ترکیدهه قشنگ
ارتباطم و خیلی باهاشون کم کردم یعنی حتی تو خونه ی مامانبزرگمم میبینمشون هم بهشون یه سلام هم نمیدم یا به زور میدم
حتی یه بار با یکیشون جر و بحث هم کردم
ولی خیلی حساس شدم نسبت بهشون خوشم نمیاد اینجوری باشم
لطفا راهنماییم کنید از این وضعیت خلاص شم خیلی رفتن رو مخم قبلا اصلا واسم مهم نبود چی میگن ولی الان نه