2821
2789
عنوان

همسران

| مشاهده متن کامل بحث + 825 بازدید | 51 پست

۱۴ساله ازدواج کردم همه اعتماد بنفسم گرفته هیچ اختیاری ندارم دوسم داره احترام میزاره ولی همش داره میگه این کارو بکن اپنکارو نکن مثل یه بچه دوساله

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

اوایل ازدواج خیلی شدید سعی میکرد منو از قالب خودم خارج کنه و اونی بشم که اون میخواد خیلیم موفق شد ول ...

اگه این تغییر مثبت بود موضع نگیر شاید خدا خواسته اون سر راه تو باشه. منم مثل شما بودم. خیلی عصبانی میشدم. میگفتم تو من واقعیمو دوست نداری. اما یه بار واقعا نشستم فکر کردم دیدم این تغییرات بد نبوده. با هم صحبت کنید نذار تو دلت بمونه عزیزم.

در قیامت گنهکاران گویند"افسوس بر من از کوتاهی هایی که در اطاعت فرمان خدا کردم و از مسخره کنندگان آیات او بودم"(سوره زمر آیه۵۶) سبقت از سایه ها به بیشتر دویدن نیست، به سوی نور که باشی سایه ها در پس تواند الله نورالسماوات والارض
ممنون عزیزم دعا کنید دخترم سالم بیاد بغلم و مهرش به دل باباش بشینه ان شالله مشکل تو هم حل بشه

انشالا امشب خونه مامانم احیاس برات دعا میکنم گلم اگه قابل باشم

نه بنطرم اینطور نیست الان شوهر من که اخلاقش مزخرفه خیلی برام جذابه؟؟

کلی میگم اینو عزیزم.مردایی که خیلی مهربونن زیادوخوش اخلاق جذابیت ندارن 

تو زندگی مجبور نیستی به هیچکسی راجع به چیزی جواب پس بدی به غیر از وجدانت ،اینو هیچوقت یادت نره😇
انشالا امشب خونه مامانم احیاس برات دعا میکنم گلم اگه قابل باشم

ممنون مهربون

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
اگه این تغییر مثبت بود موضع نگیر شاید خدا خواسته اون سر راه تو باشه. منم مثل شما بودم. خیلی عصبانی م ...

خوبم باشه آخه حدی داره برا همه چی اون تصمیم میگیرع

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2824
2823
2791
2779
2792