کاش پیرتر بودیم، مثل ریشه ها یا خیلی جوانتر بودیم، مثل شاخه ها اینجا که ایستاده ایم فقط تبر میخورد.........یکی از مهمترین ویژگی های آدمای (* امن *) اینه که دیگران نسبت به کلام و عمل او ((* نگران * )) نیستند
بدترین حالتی که ممکنه برای یه آدم پیش بیاد اینه که همزمان هم احساسی باشه و هم منطقی، یعنی قلبش داره مچاله میشه ولی مجبوره منطقی تصمیم بگیره، بعدش باید روزها و ماهها و حتی سالها بشینه به قلبش توضیح بده که اگه اون کارو رو نمیکردم بیشتر مچاله میشدی، اما مگه قلب حالیشه، وقتی دیگه صلحی نباشه بین قلب و عقلت انگار لای منگنه ای، چون نه قلبت مغز داره و نه مغزت قلب.
بدترین حالتی که ممکنه برای یه آدم پیش بیاد اینه که همزمان هم احساسی باشه و هم منطقی، یعنی قلبش داره مچاله میشه ولی مجبوره منطقی تصمیم بگیره، بعدش باید روزها و ماهها و حتی سالها بشینه به قلبش توضیح بده که اگه اون کارو رو نمیکردم بیشتر مچاله میشدی، اما مگه قلب حالیشه، وقتی دیگه صلحی نباشه بین قلب و عقلت انگار لای منگنه ای، چون نه قلبت مغز داره و نه مغزت قلب.
((((((اااقااااا هستم )))))))معشوق انچنان که تو باشی دیده روزگار. عاشق چو من هنوز به دنیا نیامدست.(این شعر را نوشتم به دلتنگی . ندیدم یک رفیق یک رنگی )((((غافل دادیم دل دستت مرا یاد و تو را فراموش)))
یه جایی از زندگی میرسه که دیگه ناراحت نمیشی، فقط سرد میشی.نه چون بی احساس شدی، نه..فقط خسته میشی از این که هی توضیح بدی چی آزارت داده، چی دلتو شکسته، چی باعث شده از درون جمع بشی.از یه جایی به بعد، آدم فقط ساکت میشه؛و این سکوت، از هر حرفی تلخ تره..🌌