2777
2789

نهادم سر بفرمانش بکن گوهر چه میخواهد


سرم شد گوی چوگانش بکن گوهر چه میخواهد


کند گر هستیم ویران زند گر بر همم سامان


من و حسن بسامانش بکن گوهر چه میخواهد


اگر روزم سیه دارد و گر عمرم تبه دارد


من و زلف پریشانش بکن گوهر چه میخواهد


ز دست من چه میآید مگر مسکینی و زاری


زدم دستی بدامانش بکن گوهر چه میخواهد


دل و جانم اگر سوزد ز تاب آتش قهرش


من و لطف فراوانش بکن گوهر چه میخواهد


شنیدم گفت میخواهم سرش از تن جدا سازم


سر و تن هر دو قربانش بکن گوهر چه میخواهد


نباشد گر روا دردین که خون عاشقان ریزند


بلا گردان ایمانش بکن گوهر چه میخواهد


اگر دل میبرد از من و گر جان میکشد از تن


فدا هم این و هم آنش بکن گوهر چه میخواهد


ترا ای فیض کاری نیست با دردی کز او آید


به او بگذار درمانش بکن گوهر چه میخواهد

2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز