بعد از مرگ خواهرم تنها امیدم برای زنده موندن ، مامانم ،بابام و مادربزرگم بود.
درست بعد از مرگ ستاره احساس میکردم حامی همیشگی مو از دست دادم .
خواهرم توی یه حادثه خیلی ترسناک جونش رو از دست داد اما من بعضی چیزهارو از خانوادم مخفی کرده بودم
و این اشتباه ارین کاری بود که توی این چند سال انجام داده بودم.
اما این دفعه با همه دفعه ها فرق داشت ، چون برای دانشگاه ثبت نام کرده بودم و مجبور بودم توی یه شهر دیگه درس بخونم،به خانواده ام قول دادم که همه چیزو بهشون بگم و هیچ چیزی ازشون مخفی نمونه.
یه روز نشستم و تموم ماجراهارو برای خانواده م تعریف کردم و انگار اون سنگینی که توی قلبم بود از بین رفت و کاملاً خانواده م رو از همه چیز با خبر کردم .
چند روز پیش رفتم تا وسایلمو از دانشگاه بیارم که یه پیرزن دقیقاً شبیه به مادربزرگ خودمو دیدم درحالی که گریه و زاری میکرد اونم روی یه جعبه چوبی.
خنده م گرفت و زیر لب زمزمه کردم«اخه چرا یه آدم باید روی یه جعبه چوبی گریه کنه و اصلاً چجوری اجازه دادن که بیاد توی دانشگاه؟!»
خلاصه که تا تونستم سریع وسایلمو جمع کردم و فقط میخواستم که از اونجا برم ولی همون لحظه،
همون پیرزن جلوتر اومد و با دستاش صورتش رو که پر از اشک بود خشک کرد.
یه جعبه چوبی دستش بود که قفل و زنجیرش کرده بود،و همچین چیزی به احتمال زیاد یه چیز ارزشمند داخلش بود.
اصلاً نمی خواستم برای هیچ چیزی کنجکاوی کنم چون واقعاً از زندگی که هیچ،از خودمم خسته شده بودم.
چند دقیقه بعد پیرزن اومد و گفت «سلام عزیزم، قشنگم
شیرین جان خوبی عزیزم،این هدیه ،یه هدیه عادی نیست اگه بتونی ازش به خوبی مراقبت کنی سال بعد یه جایزه ،که حاضری براش جونتم بدی رو بهتر میدم ،فقط به هیچ کسی دربارش نگو و ازش مراقبت کن»
من همون لحظه کیفمو با کتابامو برداشت م و میخواستم برم اما تا این حرف پیرزن و شنیدم گفتم : چی؟؟ببخشیدا ولی من بچه نیستم ، لطفاً مزاحمم نشید که باید اون موقع دبیر هارو خبر کنم.
پیرزن خوبی بود و گفت نترس میدونم غم از دست دادن خواهرت باعث شده دیگه نه به هیچکس اعتماد کنی ،نه جواب کسیو بدی ولی منم مثل مادربزرگ خودتم،خوبتو میخوام حالا هم این جعبه رو بگیر تا کسی نفهمیده.
گفتم: اخه.اخه،شما منو از کجا میشناسید، ولی آخه من نمیتونم و شرایط...
که همون لحظه یکی از دبیرا اومد و پیرزن به سرعت فرار کرد،اون جعبه چوبی رو هم داد دست من و من همون لحظه با صدای بلند گفتم:باور کنید من نمیتونم ،ببخشید اگر ناراحتتون کردم.
پیرزن از دور درحالی که با شنل مشکی و کفشهای پاشنه دار فرار میکرد سری به معنای اینکه منو بخشیده تکون داد و منم خیالم راحت شد،من توی این شرایط اصلا دوست نداشتم که کسیو ناراحت کنم و برنجونم.
خلاصه که کلی هم کنجکاو شده بودم که آیا واقعاً توی اون جعبه چی میتونه باشه ،که اون خانم اونقدر اصرار میکرد که به من بدتش.
رفتم بیرون از دانشگاه و یه تاکسی گرفتم ،توی تاکسی به جز من فقط به خانوم بود که جلو نشسته بود .
از فرصت استفاده کردم و جعبه رو از کیفم در آوردم،تموم قفلها و بار رمز ها و کلید های که بهم داده بود باز کردم .
با اشتیاق و استرس جعبه رو به آرومی باز کردم،و چیزی که دیدم برام باور نکردنی بود، اون یه..............
قسمت بعد با استقبال شما با «۱۰۰» تا لایک گذاشته میشه
ممنونم❤️🔥❤️