دیشب بابام قفسه سینه اش درد میکرد بردیم بیمارستان و نوار قلب و آزمایش و اینا. تو اورژانس ک بودم دیدم یه اقایی مورد اعصاب و روان اورده بودن که همراهش پسر ۱۰ سالش بود و هرچی پرستار بهش گفت همراه بزرگتر نداری پسر بچه گفت نه. خیلی خیلی دلم سوخت. حالا از دیشب ک بابام مرخص شده عذاب وجدان ولم نمیکنه و چشمای معصوم اون پسر لحظه ای از جلو چشام نمیره. درم میخواست یک کاری براش میکردم ولی نمیدونم چکار
خدایا خداوندا یار و نگه دار اون پسر باش و نذار هیچ بچه ای اینجوری طعم سخت زندگی رو بچشه