سلام
من همسرم یه ازدواج قبلی داشتن که یه دخترم دارن ازهمسراول که ایرانی نیست،موقع ازدواج من همه چیو میدونستم و هیچ مشکلی نداشتم بادیدن یابرخورد با دخترش،که بعدها که وارد زندگیش شدم طرز برخورد زن سابق که ایرانی نبود و دخترش واقعا شگفت زده ام کرد چون شنیده بودم خارجی ها تو این موارد جاافتاده براشون
همسرم و من میخواستیم بادخترش که هنوزم ندیدمش بریم بیرون اما زن سابق مدام دادو بیداد که دخترم زنتو نمیخوادببینه و گاهیم الفاظ توهین امیز
کت ما فکرمیکردیم یه دختر ده ساله اینجوری نیست اما بعد دو ماه تلاش وقتی دخترش باباشو بلاک کرد و تهدید کرد فقط بدون همسرت میبینمت فهمیدم کلا خود دختر هم همینه طرز فکرش
منم تاقبلش تلاش میکردم روابط اوکی باشه بعدازون بیخیال شدم و گفتم خوب نبینتش که بعدا تو دلم گفتم اون یه بچه است و بعدها حرف درمیاد من باعث جدایی پدر و دخترشدم گفتم تنهایی برو ببینش
الان دوسه جلسه است همسرم میرن و میبینن بچه رو و میرن پارک و...
این مشکلی نیست و حق طبیعی هردوست اما این حس که حرف زن اول به کرسی نشست یا این که تعیین تکلیف کردپ برای همسرم و حرف ا نا شد الان داره ازارم میده و باور کنید یادحرفای زشتشون که میفتم تو دلم میگم خود همسرم نباید کوتاه میومد و الان یه حس بدی تو وجودمه چون همه تلاشمو کردم همه چیز خوب پیش بره اما اخر سر ادم بده من شدم در حالیکه از دید من مشکلی نبود حضور دخترهمسرم
الان گاهی دلم میخواد منم مثل اون زن و دخترش خط و نشون بکشم که حق نداری دخترتو ببینی تنها یا هرچی کلا دلم بدجنسی میخواد وقتی فقط بدجنسی میبینم اما میدونم تو ذاتم نیست و فقط رفتارهمسرم اذیتم کرده و میکنه که حس میکنه من همیشه کوتاه میام و دایم میگه تو بلد نیستی بدباشی و...
شماها بودید چه میکردید
اینم بدونید من تو کشوری که همسرم زندگی میکرده تنها هستم و کشور اون خانم و دخترش هست