عشقهای پنهان، عمیقترینِ زخمها و در عین حال، شیرینترینِ رازهایِ وجودِ آدماند. تو را در گوشهای از قلبم پنهان کردهام؛ جایی که هیچکس جز خودم به آن راه ندارد؛ جایی که واژهها در آن رنگ میبازند و سکوت، تنها زبانِ مشترکِ ماست.
این عشق، نه به دنبالِ دیده شدن است و نه تشنهیِ ستایش. درست مثلِ ریشههایِ یک درختِ کهنسال در دلِ خاک، بیسروصدا میروید و تنومند میشود. من در هیاهویِ روزمرگیها، هر بار که به تو فکر میکنم، جهانی تازه در درونم متولد میشود؛ جهانی که تو در آن، نه معشوقی دور، که امیدی نزدیک و زنده هستی.
دلتنگی برای تو، شبیه به تماشایِ غروب است؛ زیبا، آرام و کمی غمگین. بیریا بودنم در این عشق، بزرگترینِ داراییِ من است. من به دوست داشتنت، به همین تپشهایِ پنهانیِ قلبم که فقط برایِ توست، قانعم. همین که میدانم جایی در این جهانِ وسیع، کسی مثلِ تو نفس میکشد، برایِ زنده ماندنِ رویاهایم کافیست.
من عاشقِ این “پنهانی بودن” شدهام؛ چرا که در این حریمِ خصوصی، هیچکس نمیتواند به تو آسیب بزند، هیچ نگاهی نمیتواند تو را از من بگیرد و هیچ فاصلهای نمیتواند تو را از خاطرم پاک کند. تو را در کمالِ بیریایی، دوست دارم؛ نه برایِ بودن در کنارم، که برایِ خودِ خودت. برایِ تمامِ آنچه هستی، حتی اگر سهمِ من از تو، فقط همین دلتنگیهایِ نجیبانه باشد.»