امشب همونطور که تو اشپزخونه مشغول بودم دخترم اومد به پاهام چسبید گفت ماما🥺😢
گفتم جانم مامان
سرشو چسبوند به پاهام و دستشو دور پام حلقه کرد گفت:نانا
دخترکم خوابش میومد🥺🥹🥹
ومن دلم رفت برای این پیشرفت قشنگنش
تا امشب خواب الودگیشو فقط با نق زدن بهم میفهموند
امشب یه لحظه فکر کردم ببین این فرشته که همه ی پناهش منم دختر منه
چقدر بزرگ شده..
من یکسالو اندیه از پسش براومدم و خودم که گاهی فکر میکنم چقدر ضعیف و شکنندم شدم پناه و دلخوشی یکی دیگه
چقدر زود داره بزرگ میشه چقدر زود داره میگذره
یروزی دلم تنگ میشه که بهونه بگیره تا بغلش کنم و بخوابه
یروزی مسنقل میشه ...😍🥹
خدایاشکرت