سلام. یه پسر هستم. دچار اختلال شخصیت خودشیفته شدم. اوایل جذابیت داشت ولی کم کم از همون اول فهمیدم که بیمارم و یه مشکلی دارم. خودم ارشد روانشناسی ام😥. دلیل خودشیفته شدن من محبتهای بیش از حد و تحسینهای چپ و راست همه اطرافیانم بود. به طرزی فوق العاده تحسینم میکردن. این تصور در من ایجاد شد که بسیار باهوش و جذابم. ولی زمانی که وارد نوجوانی شدم وقتی مشکلی برام پیش اومد و از طرفی بخاطر اینکه دیگه بچه نبودم و اون تحسینها رو نمیگرفتم و همچنین بخاطر شکست سنگین مالی همه دست به دست هم داد تا این بیماری عذابآور شکل بگیره. یه موجود کاملا ناسازگار. کاش بمیرم چون کسی رو که بیش از همه عذاب دادم پدرم و بعد مادرم بود. واقعا وحشیانه رفتار کردم. هرگز هرگز نمیتونم بیشعوریام رو جبران کنم. به جان عزیزانتون من رو نه ولی پدر مادرم رو دعا کنید...
یه داستانیم بود که ماهی به آب میگه دوستت دارم آب میگه ولی من باید برم ماهی میگه اگه بری میمیرم آب با غرور تنه ای به ماهی میزنه و میگذره میره دنبال موج میره سمت موج موج وقتی پسش میزنه با دل شکسته بر میگرده پیش ماهی ولی ماهی در نبود آب مرده من برای او او برای آن