یه شب باماشینم داشتم میرفتم خونه یه بنزاومد گفت خانوم چشم خورد به شما گفتم چه خانوم خوبی میشه اشنا بشیم گفتم نه اونم گفت دلمونشکن وشمارشو داد منم ازروی سرگرمی پیام دادم خیلی سردبرخورد میکردم سه باردعوتم کردنرفتم اخرعصبانی شد رفتم به خودم نرسیده بودم زیاد منو دید شروع کرد به تخریب کردن چرااینقدر خودتو میگیری مگه کی هستی تو منم بغض کردم رفتم خونه پیام داد خوشحال شدم ذیدمت چرا بغلم نکردی اینا کی یخات بازمیشه گفتم نمیشه ازفرداش پیام نداد حالم خیلی بد بود تاماه هاتو شوک بودم همش میخواستم تلافی کنم بهش پیام میدادم میگفت حوصلمو نداره یا نصیحتم میکرد که دنبال دوست پسر نباشم چون خیلی باوقارم دنبال شوهرباشم تااینکه بعد چن ماه که دیگه پیام ندادم خودش پیام داد و پروفایلموذید وگفت چه قدر خوشگل شدی اینا ملکه من میشی گفتم نه چتارو پاک کردم بعددوباره خودم پیام دادم دعواکردیم بعد بلاک کردیم همو بعد دوباره بهش زنگ زدم میخوام ببینمت ترسید که میخوام بلاسرش بیارم ولی اومد وتوی کافه ازم عذرخواهی کرد که اذیتم کرده تازه فهمیدم متولد کانادا هم هست خیلی حالم بده چراباید همچین ادمی سرراهم قراربگیره ولی دوسم نداشته باشه
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
تقصیر خودت اگه هیچ وقت شمارشو قبول نمیکردی هیچ وقت هم وسوسه نمیشدی بهش پیام بدیالانم بیا بیرون از ای ...
رابطه خاصی باهم نداشتیم ک فقط اومد اعتماد به نفسمو گرفت و رفت میخواستم هرجور شده کاری کنم به خاطر رفتاربدش ازم عذرخواهی کنه حالا هم کاری باهاش ندارم ولی قلبم مچالس