همش میگفت خوشبخت ات میکنم تو دوران دو سال آشنایی
به محض ازدواج دلش برای خواهرای متاهل و برادرای متاهلش تنگ شد و همش میگفت چرا اومدم این شهر اومدم غریبی
۷ _۸ماه زندگیمون دووم نیاورد
خیلی خسته ام کرد خیلی هر روز اسم خونواده اش رو میاورد انگار یه کودک رو از مادرش جدا کرده بودن اونجوری بهونه میاورد نمیرفت سرکار بهم دروغ میگفت سر مسائل مالی مثلا وام هایی گرفته بود بهم نگفت دزدکی از من زمین اجاره کرده بود دهاتشون و عیدی نخود کاشت ۱۰۰ میلیون دود کرد هوا نخود ها خوب رشد نکردن و نصفشون گندیدن
فقط خاک تو گور من که بخاطر حرف مامانم که میگفت سن ات زیاده زود تر شوهر کن برووو سریع بدون عروسی و سرویس طلا و جشن و....زنش شدم البته میگفت دستم خالیه بعدا جبران میکنم جبرانش هم طلاق گرفتن بود من فقط یبار اسم طلاق اوردم بعد میگفت طلاقت نمیدم و یهووو تصمیم به طلاق گرفت چون ادم بیکار عقلش رو میده دست بقیه سرکار نمیرفت همش بیرون با گوشی تلفن با دوماد و خواهرای از خدا بی خبرش مشورت میکرد
الان پشیمونه که برگرده و باز ازدواج کنیم
ولی خب با این همه زخم هایی که من دارم تو اون ۷_ ۸ ماه
چجوری دوباره قبولش کنم هم خیلی دوسش دارم هم بخاطر کاراش ازش خوشم نمیاد بین این تضاد ها موندم