منم از استرسش نشستم هیچکار نمیتونم کنم
خیلی ترسیدم چون سال سومم ک امساله
خیلی حرف زدن بهم حتی مادر خودم
اون لحظه ک گفتی میمونم باز چیا گفتن تو چطور جوابشونو دادی
من خیلی حرمتشونو نگه میدارم نمیدونم چطور جوابشونو بدم
مثلا مادربزرگممیگفت میخواست ی گوهی شه همونموقع میشد اینو ب بابام گفته بود راجب من
یا عمم میخندید میگفت تا سی سالگیت کنکور بده هی
یکی دیگش میگفت خجالت نمیکشی با کوچیکترت تو ی کلاس میوفتی بعدا
یکی میگفت غلط میکنی بمونی پشت
یکی میگفت نمیشه بخاطر کنکورت هرسال دست رد ب سینه خاستگارات بزنیم
و...