صبح با خواهرزاده شوهرم رفتم صبحونه خوردیم بعد رفتیم موهاش رو رنگ کنه ، عصری بردمش با خودم محل کارم براش قهوه و وافل گرفتم تا کارم تموم شه بعد رفتیم خرید، اوردمش خونمون برای داییش شام درست کنه متاسفانه داییش گند زد و ساعت ده و نیم شب برگشت خونه و اون رفته بود.
خیلی خواهرزاده ش رو دوست دارم انگار خواهرمه ولی بعضی وقتا از این صمیمیت میترسم با خواهرشوهرم خیلی خوب نیستیم میترسم یه فتنه ایی چیزی این وسط به وجود بیاد.