_ من قربانی پدرم شدم، و الان دیگه هیچ کاری از دستم برنمیاد.
چطور؟
_ اجازه نداد با فردی که دوسش داشتم ازدواج کنم و با کسی ازدواج کردم که هیچ احساسی بهش ندارم.
پدرت مجبورت کرد با این شخص ازدواج کنی؟
_ خب مورد تاییدش بود دیگه
مورد تایید خودت چی؟
_ مسلما نه
پس چرا باهاش ازدواج کردی؟
_ به خاطر پدرم دیگه
اگه باهاش ازدواج نمی کردی پدرت چیکار می کرد مگه؟
_ هیچی، خب شاید ناراحت می شد از دستم
و تو «انتخاب» کردی پدرت ناراحت نشه از دستت، در ازای ازدواج با فردی که دوسش نداشتی
_ بله
پس تو هم «انتخاب» کردی
_ بله
پس میشه گفت تو قربانی انتخاب خودت هستی نه پدرت؟
_ بله
کاری می تونستی کنی که به قول خودت قربانی نشی؟
_ بله می تونستم! من در ازای ناراحت نکردن پدرم یک عمر خودم رو ناراحت کردم و از این بابت همیشه نسبت به پدرم خشم داشتم!!