سلام دوستان مدتهاست از زندگیم خسته شدم من تو خونه ای بزرگ شدم ک از ۸ سالگی پدری توش نبود قبلشم بابام مریض بود مامانم خرج خونه رو می داد چون مدرکش هم خیلی بالا نبود مجبور بود یا نبود کارهایی می کرد که در شان خانوادمون نبود بعدشم ک پدرم فوت شد مامانم از هیچ گناهی فرو گذاری نمی کرد نمی خوام بگم مامانم بده یا من خوبم اما من بچه بودم که مامانم جلو چشم من خیلی کارا می کرد اعتیاد پیدا کرد خیلی سختی کشیده خیلی زجر کشیده ولی منم دخترشم خلاصه بعد ۸ سال مامانم ترک کردو دوباره ازدواج کرد مرده خوبی بود اما مامانم نساخت باهاش تا اینکه دوباره رفت سمت اعتیاد و همون کاراش الان من ۱۸ سالمه ۸ماهی میشه عقد کردم فقط برای اینکه این چیزا رو نبینم ما خانواده شهیدیم اصلا مامانم به بقیه فامیلامون نمی خوره شوهرمم مرد خوبیه ولی از گذشته مامانم هیچ اطلاعی نداره منم اگه بگم ابروم میره برعکس خانوااه شوهرمم خیلی خوبن من الان که عقدیم همش میام خونه مامانم به بهانه اینکه مامانم تنها نباشه اما وقتیم هستم جلوم قلیون می کشه با اون دوستای لا ابالیش می گرده یکسره با گوشیشه وقتیم نیستم یکسره زنگ می زنه گریه می کنه خب بخدا منم ادمم اون از بچگیم اینم از جوونیم از خودم متنفرم هر وقت میگمش چرا اینکارا رو می کنی میگه بخاطر توعه بخدا من بدم میاد از اینکاراش خجالتم میشه جلو شوهرم نمیدونم چند ماهی ک مونده تا عروسیمو چجوری سر کنم تا حالا دانشجو بودم ی شهر دیگه فقط اخر هفته ها بود این دوماهی رو دیگه چیکار کنم خیلی ببخشید طولانی شد من می ترسم به کسی دردو دلمو بگم از ابروم می ترسم
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
برام از جهیزیه و لباس و هیچی از نظر مالی کم نذاشته ولی رفتاراش حرفاش کاراش یکسره پشت شوهرم خرف می زنه یکسره دعوامون میندازه میگه چرا برا عید قربانت هیچی نیاوردن برا عقدت فلان کارو کردن میگم بخدا من نمی خوام اخه مگه من کمی دارم شوهرمم برا عروسی دستو بالش یکم تنگه وگرنه از هیچی تا الان کم نذاشته برام
نمیدونم چی بگم... کاش به مامانت میگفتی اگه به خاطر منه دود و دم و دوستای ناباب رو کنار بذار و برام مثل یک مامان خوب حفظ آبرو کن چون دوس ندارم شوهرم چیزی بفهمه مایه ی خجالت خودمونه
یه کم بترسونش عزیزم. به نظر میاد مادرتون خیلی در زندگی کنترل گر بوده و خودسری کرده و عادت داره به اینکه هر کار دوست داره بکنه و آبروی خانواده رو در نظر نگیره. اینجور مواقع دل رحمی اصلا جواب نمیده بدتر طرف سواستفاده می کنه. باید بلد باشی قشنگ بشوریش. قلیونشو بردار بگو جلو من حق نداری بکشی. گذشته رو به یادش بیار و بگو اگر بخوای آینده امم خراب کنی من دیگه اون دختری که می شناختی نیستم. محکم باهاش حرف بزن که ازت حساب ببره. راهش فقط همینه