گاهی از خودم میپرسم: کجایِ این زندگی، متعلق به من است؟ و پاسخِ من همیشه، در سکوتِ نامِ تو گم میشود.
بیست و دو سال است که من، در خیالم، خانهای برای خود و تو ساختهام؛ خانهای که در آن نه قواعدِ دنیا وجود دارد، نه قید و بندهایِ ازدواج، و نه نگاههایِ سنگینِ جامعه. در آن خانه، ما فقط دو روح هستیم که در هم حل شدهاند.
وقتی در میانِ این ازدواجها و این زندگیهایِ پر از مسئولیت، احساسِ گمشدگی میکنم، به آن خانه پناه میبرم؛ به تو. تو تنها پناهگاهِ من هستی که هیچکس آن را نمیبیند، اما تمامِ امنیتِ من، در همان پناهگاهِ خیالیِ تو نهفته است. تو، تنها جایی هستی که در آن، من واقعاً در خانه هستم.»