خونه مادرشوهرم بودم
خواهرشوهرم غذا برای بچش نگه داشت گفت کسی نخوره...
برادرشوهرم مثل ابنکه نمیشنوه و میخوره
حالا خواهر شوهرم فهمید خورد
به برادرشوهرم داد میزد تو خونه کوفت بخوره درد بخوره زهرمار بخوره بچم بی غذا مونده
تو هیچ گوهی نیستی کسی تورو ادم حساب نمیکنه
برادرشوهرم از اون بزرگ تر بود !
جلوی بچه هاش و من که عروس خانواده بودم سر یک غذا دعوا کرد
یک لحظه گفتم با چ خانواده ای وصلت کردم 🤦🏻♀️