پارت 17🚃
از اتاق سپهر اومدم
بیرون رفتم تو حیاط هم همه مشغول بودن
حوصلم سر رفت رفتم طرف تو خونه مه لقا خانوم داشت غذا درست میکرد
منم رفتم کمکش
مه لقا خانوم گفت میره از زیر زمین قوتی سیر ترشی هارو بیاره.
شام خوردیم و بعد شام دیگه حرکت کردیم بریم
تو ماشین بودیم بدون حرف آهنگ گوش میدادیم
میترا رو آخر بار دیده بودمش سوار ماشین باباش شده بود
به سپهر نگاه کردم پیراهن و شلوار مشکی پوشیده بود
بهار: سپهر؟ / هیچی نگفت انگار تو فکر بود..
منم دیگه اذیتش نکردم و سرمو به صندلی تکیه دادم و خوابم برد...
با واستادن ماشین چشمامو باز کردم سپهر دسته رو کشید و پیاده شد
با تعجب اطرافم رو نگاه کردم پر از مغازه و رستوران بود منم آروم پیاده شدم
یکی از همون بچها که فکر کنم پرستار بود ماشینش کنار ما بود دختر خوشگل و مهربونی بود طرفم لبخندی زد و گفت : آخ که چقد خسته شدم /
منم به روش لبخندی زدم