پارت 16 🦥 💕
سفره صبحانه رو آماده کردیم و بقیه ام کم کم بیدار شدن و اومدن
سپهرم اومد و کنار من نشست
از سپهر خجالت میکشیدم بخاطر دیشب
خودشم متوجه خجالتم شد
صبحونه رو خوردیم میترا باز نبود ...
سپهر و بقیه رفتن به بهداشت روستا منم کنار مهلقا خانوم موندم غذا درست کنم
مه لقا خانوم تصمیم گرفت برنج و گوشت بپزه با ترشی سیر که خودش درست کرده بود
منم دست به کار شدم کمکش
آخر بارم خونه رو جارو زدم
برای ناهار همه اومدن و سفره رو چییدیم نشستیم خوردیم اما سپهر و میترا نبودن...
حالا که همه خبر داشتن اگه سپهر با میترا میرفت من غرورم جلوی همه خورد میشد
ظرفارو منو و مه لقا خانوم جمع کردیم و شستیم
بقیه ام رفتن سمت بهداشت روستا
تا شب هنوز وقت بود تصمیم گرفتم برم بیرون رو ببینم
رفتم تو حیاط چه گلای خوشگلی داشتن یه حوض کوچیک پر از آبم وسط بود
مرغ و خروسا به زندگی نشاط میبخشن
رفتم سمت بهداشت
چقد شلوغ بود کلی از مردم روستا اومده بودن و تو نوبت واستاده بودن
از بینشون رد شدم و رفتم داخل ثریا جون تا منو دید اومد سمتم و گفت : چه عجب شما اومدین /
خندیدم و گفتم : سرتون شلوغه هاا/
چجورم. سپهر تو اون اتاقه عزیزم /
ازش تشکر کردم و راهی اتاق شدم سپهر رو صندلی پشت میزش نشسته بود
یه خانم جوان با بچش تو اتاق بودن آروم سلام کردم و رفتم کنار سپهر
سپهر با گوشی پزشکی بچه رو چک کرد و رو به مادرش گفت : سرفه هاش از کی شروع شد؟ /
نمیدونم آقای دکتر یه هفته ای میشه / دارو هاشو نوشتم نگران نباشید دارو هاشو که منظم بخوره خوب میشه /
ممنون آقای دکتر خدا خیرتون بده
از اتاق رفت بیرون سپهر رو کرد طرفم و گفت : برای چی اومدی /
حوصلم سر رفت /
بیمار بعدی اومد داخل پیر زنی بود نشست رو صندلی و به سپهر گفت شبا پا درد خیلی میشه
سپهرم داشت براش دارو مینوشت که گفتم : سپهر الان میترا چی میشه /
سپهر چپ چپی نگام کرد
و رو به پیر زن گفت : خانم براتون نوشتم از داروخونه بیرون بگیرید اگه خوب نشدین حتما یه سر دوباره بیاید /
پیر زن تشکری کرد و رفت