چقدر سخت است که از تو، متنفر باشم
و در عین حال، بیاختیار، دوباره عاشقت باشم
میدانم که در چشمهایت، هزاران دروغ است
و در هر لبخندت، ریشهای از بیوفایی است
دلم میخواهد فریاد بزنم و بروم
اما پاهای سنگینم، از این عشقِ بیپایان، در جا میزنند
چطور میشود که هم از تو رنجید و هم تو را خواست؟
چطور میشود که هم از دروغت گریست و هم باز هم تو را خواست؟
تو همان کسی هستی که مرا ویران کرد
و همان کسی هستی که، بدون تو، تمامِ زندگیام بیمعناست
عجیبترین جنگِ من، جنگِ میانِ قلب و عقل است
که یکی میگوید «بدو»، و دیگری میگوید «بمان، که تو تنها دلیلِ زندگیات هستی»