انتخاب رشته کردم نمی زاشت برم دبیرستان بر خلاف نظر منو بابام خواستگار راه میداد
خواستم کنکور بدم هزااااار بلا و دعوا سرم آورد که نتونم بخونم
بعد اینکه رفتم دانشگاه آزاد خیالش راحت شد که بجایی نرسیدم دیگه اذیت هاش تموم شد محبتش گل کرد
بعد تموم شدن لیسانسم بابام گفت بخاطر چندر قاز نمی خواد بری سرکار بخون برای فوق لیسانس
خودشو می کشت که بااااااید بری سرکار
منم برخلاف نظر بابام تصمیم گرفتم دوباره برای کنکور لیسانس بخونم برای تجربی یه رشته خوب بیارم
بابامم قبول کرد
مامانم الان هر روز تو خونه مسخره ام میکنه میخوای پایه ات قوی بشه؟
وقتی اینو میگه اعصابم بهم می ریزه نمی تونم بی تفاوت باشم و بخونم چیکار کنم بنظرتون؟😔
سرکار منظورش منشی گری و داروخونه و فروشندگی لباس و ... بود