امروز میخوام خاطره " جامدادی " رو زنده کنم 🩹❤️
الان ک میخوام برات بنویسم هیجان دارم
حس میکنم کنارمی و دارم مجدد برات این خاطره رو تعریف میکنم :)
یه روز تو اتاقم نشسته بودم
در حال تست زدن برای کنکور
که فهمیدم داداشم جامدادیش رو یادش رفته 💆♀️
منی ک با داداشم رسما هووی همیم و خروس جنگیم تو خونه
اون روز شدم خواهر دلسوزش 😌
به مامان گفتم نمیخوادد جامدادی اش رو تو ببری،
خودممممم میبرم
وسط تست کنکور همه چیو رها کردم
سریع اماده شدم
و یه ماسک زدم و امدم
( اخرای کرونابود ولی خب ما عادت کرده بودیم ب ماسک )🤕
اون مسیررو چنان با سرعت اومدم .یهو دیدم رسیدم
درب مدرسه
یه لحظه هنگ کردممم خداای من
من اینجا چیکار میکنم 🤦♀️😌🥺
اگه محمدووو ببینم چی
اگهه باز زبونم گنگ بشه چی
اگه زنگ کلاسش باشه چی اصن چطور سلامش کنم
من ک ازش خجالت میکشم:)))))
دلووو ب دریا زدم و اومدم تو حیاط مدرسه
دیدممم وای مننننن
اقا ممد ما
با دانش اموزاش تو حیاط الانم زنگ ورزش از شانس قشنگ من 😒
یعنی به حدی از دیدنت ذوق کردم
خب هدفم دیدن تو بود
نه اون جامدادی وگرنههه منه کنکوری رو چههه به وقت تلفی
تو نگاهم کردی ولی خب سلام نکردی
یجورایی منتظر بودی سلامت کنم
منم چن بار میخواستم سلام کنم
ولی زبونم نچرخید از شدت استرس...
خلاصه ک جامدادی رو دادم داداش رو سریع برگشنم خونه
تو کل راه چقد خودمو سرزنش کردم چرا سلامش نکردم
از طرفی ب خودم دلداری میدادم ان شالللهه ک منو نشناخته 🤦♀️😁
بعدا ها ک این خاطره رو شنیدی
گفتی شناختمت
و حتی گفتی بعدش رفتی با سرعت ۲۰۰ تا در ساعت حتما تست زدی
.....
اره محمد تو اخرین ذوق من
و انگیزه من تو این دنیا بودی 🥺🖤
بعد تو
من میمونم و خاطراتی ک تو سرمه
و تویی ک شااید شاید شاید
روزی گذرت ب این متنا خورد