بابام گیرداد بهم الان دراز کشیده بودم
بعد دیروز خربزه بلدنبودم نتونستم خوب پوست کنم بهم گفت تنبل دیروز
بعد الان گیر داد تانصفه شب میشینی پدرچشمتو درمیاری سرتوگوشی میکنی
ی خربزه بلدنیستی پوست کنی
اعصابم روخراب کرد .هیچی حالیشون نیس دلیله اینکه میخوایم دراز میکشم خودشون هستن افسردگی دارم حالیشون نیس من چرا توگوشی ام .گرفتن زندونیم کردن
هرکار دلشون میخواد میکنن هربلایی دوست دارن سرم میارن برم بمیرم بهتره تابااینا زندگی کنم زن احمقش نمیزاره من آشپزخونه برم چ برسه بخوام چیزی یادبگیرم
تایپیک داستانه زندگیمو بخونین بعداینو بخونین نظربدین