آرامش میخواستم نه چیزای لاکچری نه پسر شاه نه لباسای اطلسی نه خرجای بزرگ ....من هیچی نخواستم با همه چی کنار اومدم ساختم حسودی نکردم به کسی ظلمی نکردم دلسوزی کردم کمک حال همه بودم ..ولی از همشون ضربه های بدی خوردم درسته الان پشیمونن دارن دنبال راهی میگردن حلالشون کنم هزاران زنگ و پیام دادن ببخش ولی با بخشیدن احساس میکنم دوباره بهشون فرصت میدم بیان لهم کنم ترسیدم دوباره همه چیز تکرار بشه ..من از ۱۳ سالگی ازدواج کردم ...از روزی که به دنیا هم اومدم به گفته بقیه بدبخت ترین بچه دنیا بودم مادری که بهم شیر نداد چون دختر بودم ...پدری که برام خرج نمیکرد ....همیشه با اسباب بازی دوستام بازی میکردم اولی اسباب بازی رو وقتی ۷ سالم بود دامادمون خرید برام و من بیش از اندازه خوش حال بودم ....ازدواج کردم گفتم آخ جون از اون زندگی راحت شدم ولی چشمتون روز ید نبینه که اونجا کودکیمو از دست دادم اینجا سلامتی و جوونی و احساساتم و خنده های از ته دلم و