خانما من با شوهرم دوست بودم کاملا عاشقانه ازدواج کردیم اونموقعم پول نداشت اما قرار بود رفت سرکار بیاد خواستگاری.. خلاصه رفت سرکارو ماه دوم اومد خواستگاری ، بعد اون هعی شغل عوض میکنه میگه اینا هیچکدوم اونی نیست ک من میخوام
بش میگم الان ۹۹ درصد مردم دارن صب تا شب کاراییو میکنن که دلشون نمیخواد اما مجبورن
نمیدونم چکارش کنم از طرفیم خانوادم هعی دارن بم فشار میارن تیکه و طعنه بارم میکنن
تقصیر خانوادم بود من نمیخواستم اون تایم باهاش ازدواج کنم قرارمون بر این بود ک هر ماه مقداری از حقوقو بدیم طلا و پس انداز بعد کم کم همه چیو اوکی کنیم
یهو پریدیم تو زندگی و بدبختی
شما جای من بودید چکار میکردین