قضیه از این قرارها ما کلا دوتا دختریم تو خانواده مادری
من کلاااااا تو فاز درسم دندون پزشکی میخام
سالهای قبل مامایی و پرستاری اتاق عمل آوردم ولی نخواستم برم و اینکه بگم بیست و یکم
کلاااااا تو خونم و درس میخونم برا محرم فقط تاسوعا عاشورا با خانواده رفتم بیرون کلااا از این ده روز
دختر داییم کلاااااا تو فاز درس و اینا نیست دائممممممم بیرونه یعنی هر روززززز کنکور نمیده درسم نمیخونه
نوزدهه سالشه خیلی خاستگار داره منم دارما وضعشون خوبه اما خیلی کمتر از اونن چون من بیرون نمیرم اصلا شاید مثلا ده روز ی بار
دیشب دوباره داشتن ماجرای خاستگاراشو میگفت
بعد من خیلی خوشحال شدم و ذوق کردم براش بعد گفت من با خودم فکر میکردم گفتم بهت بگم حسودیت میشه و رابطمون بهم میخوره خیلیییی باهم خوبیم
به خاطر همین هی دودل بودم بهت بگم یا نه کاش واقعا ی سری میفهمیدن اصلا اهداف و مسیر زندگی برا ی نفری ی شکلی دیگه تو ذهنش ترسیم شده و مثل اون نیست
بچه ها چرا اصلا ی همچین فکری کرده داره مثل مته میره رو مخم