همه ميفهمن امير پليس محفيه
افسانه همون فرزانس و ميخواد انتقام بگيره
ارغوان دختر مالكه و امير پسر فرزانه
تهش هاتف تير خالي ميكنه تو س. ارغوان و ميره تو كما. خودش رو هم ميندازه زير ماشين و ميميره.
عنايت و افسانه موقع فرار دستگير ميشن
شوهر حديث هم پيداش ميشه و باهم زندگي ميكنن
همه هم ميفهمن اينكه شوهر حديث در رفته بوده و پسر كوچيكه قوص شب امتحاني ميخورده كه بميره همش نقشه فرزانه بوده