بی غمزه چشمت شبی با خبرم کن
دیوانه و بی خانه و کاشانه ترم کن
برگی زتن شاخه بینام بکندی
از برگ گلان سحری جامه تنم کن
آن جامه به رنگ شب تار زمستان
در مرگ تن ساقی رندان به تنم کن
************
تا صبح در آن خانه ویرانه بماندم
برداغ تن ساقی غم اشگ فشاندم
وان تاریکی شب به بالای سر او
تا صبح به دیوان دلش دیده دواندم
دیدم خبری نیست ز دیوان دلش صبح
راهی زدل عرش به آن خانه کشاندم
*************
«ساقی»