امروز یاد این خاطره چن سال پیشم افتادم خیلی ناراحت شدم
یادمه ۱۸سالم بود عروسی دختر عموم بود
مامانم و عمه هام و زن عموم اینا گفتن بریم سر کوچه یه مغازه زنونس لباس هاش را ببینیم
خلاصه همه رفتیم باهم مغازه هم تازه باز شده بود هنوز دکور و اینا نزده بودن داخلش
من از زن فروشنده گفتم خط چشم ماژیکی دارین اونم گفت اره اونجاست ببین
خلاصه منم رفتم نگاه کردم اما نخریدم و اومدم خلاصه رفتیم خونه فرداش به خالم گفته بود من ازش چن تا خط چشم برداشتم و ازم فیلم داره اصلا باورم نشده بود اونقدر گریه کردم که چشمام باز نمیشد هییی خیلی تهمت بدی بود فرداش من و مامانم و خالم رفتیم مغازش قسم خوردم که من اصلا برنداشتم چیزی اما اون ابروی منو پیش مشتری های دیگش برد هییی هیچوقت نبخشیدمش هیچوقت هیچوقت