بخدا خانوادم خستم کردن
ما هیچ مراسمی رو درست شرکت نمی کنیم دیشب دیدم مردم
شمع روشن میکنن از یه زنه شمع گرفتم روشن کردم نیت کردم
که تا سال بعد به شوهر خوب گیرم بیاد بریم مامانم گفت چرا
روشن کردی گفتم خب مردم روشن کردن اینهمه يكدونه من
بعد از اینهمه سال روشن کردم گفت یعنی منو بابات املیم الهی
بچه هات عین خودت بشن آنیشت بزنن هیچی نگفتم رفتیم
خونه
راجب جنگ صحبت کردم به خبری گفتم گفتم مردم تو گوشی
گفتن چشمتون روز بد نبینه هرچی از دهنشون اومد بارم کردن
بابام گفت با چشمامون که کور شه باید ببینیم تا باور کنیم ......
ایشالا گوشیت بشکنه دو دقیقه آخر شب گرفتم جواب دختر عمم
رو بدم انقد دعوام کردن که نگو
مامانمم نوار بهداشتی کم خریده برام به زور میگه تا آخر دورت
باید همینو استفاده کنی نداریم منم همش دغدغه اینه اون
تموم نشه بمونم بدون نوار خیلی منو اذیت میکنن
دستشویی برم ببخشید بخوام مدفوع کنم یکم طول بکشه
نیاد انقدر در میزنن چیشد بیا بیرون چکار میکنی در رو از پشت
میبندم چون ممکنه باز کنن بیان تو
بخدا خسته شدم فقط به شوهر خوب میخوام که برم