سر ازدواج
گفتم رابطه ما با کجا میرسه
تا کیک همین جوری با هم میریم بیرون و اینجا و اونجا تهش چی
یه روز به من میگه که ببین ما با همدیگه ازدواج نمیکنیم
و از اونجا به بعدش بود که من واقعاً دیوونه شدم
من بارها بهش ابراز علاقه کردم و گفتم که خیلی دوسش دارم
به من میگفت خوب گفتن اینها چه فایدهای داره
اشتباه من فقط اونجایی بود که من بهش اعتماد کردم و پیشنهادشو پذیرفتم و در نهایت هم خودش منم یه طوری ولم کرد که به یه ورشم نبودم انگار
الانم یک ساله من به خاطر این پسر واقعاً داغون شدم