بچه که بودم
این چند روز تعطیلی رو هر سال می رفتیم شهر ییلاقی آبا و اجدادی ِ پدرم
با دوست های قدیمی بابا و خونواده هاشون دور هم جمع می شدیم
بعد از فوت بابا دیگه هیچوقت نخواستم پام رو توی اون شهر بذارم (این جمله قلبمو به درد میاره)
ولی یاد اون خیابون و درخت هاش تا ابد توی ذهنم پررنگ هست ....
حتی اون شب هایی که تا صبح دیگ ها رو هم میزدن و صبح فرداش نذری رو پخش می کردن ....
نذری معروف ِ شهرم که با همه شهرها فرق داره
و چقدر بابا اون نذری دادن رو دوست داشت .... هنوزم گاهی میگم کاش بودی بابا.... دلم برات خیلی تنگ شده
من اون سنگ سرد و غریب رو دوست ندارم
دلم خودت رو میخواد ..... ماجان ........