2777
2789
عنوان

بچه که بودم

60 بازدید | 0 پست

بچه که بودم

این چند روز تعطیلی رو هر سال می رفتیم شهر ییلاقی آبا و اجدادی ِ پدرم

با دوست های قدیمی بابا و خونواده هاشون دور هم جمع می شدیم

بعد از فوت بابا دیگه هیچوقت نخواستم پام رو توی اون شهر بذارم (این جمله قلبمو به درد میاره)

ولی یاد اون خیابون و درخت هاش تا ابد توی ذهنم پررنگ هست ....

حتی اون شب هایی که تا صبح دیگ ها رو هم میزدن و صبح فرداش نذری رو پخش می کردن ....

نذری معروف ِ شهرم که با همه شهرها فرق داره

و چقدر بابا اون نذری دادن رو دوست داشت .... هنوزم گاهی میگم کاش بودی بابا.... دلم برات خیلی تنگ شده

من اون سنگ سرد و غریب رو دوست ندارم

دلم خودت رو میخواد ..... ماجان ........

بیا بنویسیم مثل درس، مثل مشق، تو کتاب تاریخ فردا... بیا بنویسیم ما هنوز زنده ایم، زیر بار غم ها و دردا .... بیا بنویسیم روزگار قاتل امیده، ولی ما میدونیم شب تار، آخرش سپیده.... جنگ و قهر و تحریم و ستم، این جهان پلشته، کی میدونه غیر خودمون، چی به ما گذشته..... هیشکی توی تاریخ، قد ما خون دل نخورده، واسه یه ذره زندگی اینهمه نمرده .... ته همه این غما، باز ما سربلندیم، یه روزی میاد که با هم دوباره بخندیم .... بماند به یادگار، زمستان ۱۴۰۴

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز