بچه ها چندین سال پیش دانشگاه قبول شدم خیلی اوضاع مالیمون بد بود و ۴ تا بچه دانشجو بودیم ههمون غیر انتفاعی بعد مامانم رفت دوساعت التماس رئیس دانشگاه کرد واسه خوابگاه بهم تخفیف بده ولی هیچ تخفیفی نداد. گفت نه نداریم نرو. خلاصه اینقدر التماس مادرم کردم تا بذاره برم. بعد من دو ترم رفتم خوابگاه و بدهکار بودم و سرپرست همش بهم اخطار میداد تا اینکه یک روز سرپرست صدام زد گفت بیا دفتر کارت دارم. منم قلبم داشت وایمیساد تمام ناراحتی دنیا تو دلم بود که بدهکارم و پولم هیچی ندارم که یک هو سرپرست بهم گفت یک خیر اومده هزینه خوابکاه اونایی که بدهی دارن پرداخت کنه من اسم تورو دادم. انگار یک باری از دوشم برداشته شده بود اصلا باورم نمیشد اومدم تو اتاق زارررررر زدم. خدا اون سال خیلی هوامو داشت چند اتفاق مشابه هم افتاد که ایشاالله همشون عاقبت بخیر بشن.
من کالسکه و صندلی ماشین بچهمو از بیبی لایف گرفتم، تا الان که خیلی راضیام. موقع خرید هم کلی سؤال داشتم، با حوصله راهنماییم کردن. مامکوزی و بیبی برزا هم دارن 🥰 اینم سایتشون، گفتم بذارم شاید به درد یه مامان دیگه هم بخوره:
میتونیم از خودمون شروع کنیم کار های کوچیک در حد وسعمون مثلا یه روز بستنی یا میوه ببریم واسه بچه های ...
یکی دیگش میخواستم پرتقال بخرم پرسدم کیلو چند گفت۱۵۰۰ عقلم نمیرسید مثلا میشه نیم کیلو خرید دیدم ۱۵۰۰ ندارم گفتم ممنون نمیخوام. دوتا کوچه رفتم دیدم یکی صدام میکنه. دیدم فروشنده با یک پلاستیک پر پرتقال اومده بدبخت پیرمرده نفس نفس میزد گفت تو هم مثل دخترمی اینا رو ببر.