هیچی درست پیش نمیره هیچی..... از کاری که دوست دارم میترسم از مسیرش میترسم از پایانش میترسم به حدی رسیدم که اینقدر از خونه بیرون نمیرم که وقتی بیرونم حس بدی دارم اعتماد بنفس اینکه بیرون از خونه باشم رو ندارم خجالت میکشم هی مثلا صورتمو برمیگردونم 🙃هیچ کس حتی به کوچکترین نیاز و تصمیم من هم اهمیت نمیدن
ولی من هیچ وقت درک نشدم هیچ وقت زندگی نکردم هروقت حرفامو به کسی گفتم علیه خودم یجای دیگه اونا رو زده تو سرم..... هر وقت از دردم گفتم میگن سنت کمه میگذره چرا نمیگذره پنج ساله با این جمله احساساتمو درست کم گرفتن بهم اهمیت ندادن
و اینا تاثیرات یه خانواده سمی هست ولی من هیچ وقت حتی شده به حرمت اشک هایی که بخاطرشون ریختم به حرمت قلب درد هایی که نصف شب تجربه میکردم به حرمت شوک های عصبی که سراغم میومد و حتی به حرمت همون بغض های سنگینی هیچ وقت نمیبخشمشون.... هیچ وقت:)))