پارت🦥 💕
درو قفل کردم و رو تختم دراز کشیدم
لباسامو با تاپ و شلوار راحتی عوض کردم
آخيش روز خسته کننده ای بود
ولی با آدمای جدید آشنا شده بودم...
از گوشیم صدای پیامک اومد گوشیمو برداشتم سپهر بود پیامشو باز کردم نوشته بود
خوشم نمیاد با این مردکه هی لاس بزنی امشب که گذشت ولی از این به بعد از اون اتاقت زیاد بیرون نمیای تا برگردیم .
وای خدا این به من میگفت با اون آقاهه لاس زدم!! معلومه من لاس میزنم یا تو؟؟؟
براش تایپ کردم : اونی که لاس میزنه من نیستم تویی، در ضمن من و اون آقا کاری باهم نداشتیم فقط اتفاقی کنار هم نشستیم. شب بخیر /
سریع پیامو سین کرد
که گوشیمو انداختم اونور
چند دقیقه بعد دسته در هی بالا پایین شد یه لحظه ترسیدم که از گوشیم پیام اومد سپهر بود نوشته بود درو باز کن
فهمیدم سپهره
پوزخندی زدم و گوشیمو سایلنت کردم و گرفتم خوابیدم.
فردا صبح از خواب بیدار شدم وضو گرفتم و نمازم رو خوندم
سر و وضعم رو مرتب کردم و رفتم پایین رفتم تو آشپزخونه سلام کردم به حاضرین
فقط دوتا خانم بود با یه آقا
کمکشون میز صبحونه رو چیدم که بقیه ام یکی یکی اومدن پایین