یه روز یه مسیحی میره در نونوایی مسلمونا نونوا نون سنگکو با سنگ داغ زیرش میندازه تو سینه اون مسیحی درد میکشه . ن درد جسمی قطعا هم
ک داغ بوده درد اینی ک ناراحتش کرده...
روزها شبها میگذره نونوا ب درد لاعلاجی مبتلا میشه...
هر دکتری میاد میگ علاجی نداره
نونوا میگ بریدو اون مرد رو ک نون انداختم تو سینش بیارید میارنش حلالیت میخاد اون مرد ک سینش سوخته بودو قلبش شکسته بود میگ
من همون لحظه بخشیدمت ولی حلالت نکردم چون تو جیگر منو سوزوندی 💔💔💔💔💔