امروز یه اتفاقی افتاد که برام جالب بود
من و عشقم از هم فاصله داریم اون خرم ابادی،قضیه از اینجا که بهش فشار اوردن ازدواج کن و باید فلان دختر بگیری بماند که جنگ شده یعنی جنگ هااا در حدی که گفته خونه اتیش میزنم یه تیکه صدا ضبط شده شنیدم(نه من نه اون فعلا شرایط نداریم و هدفمون اول چیز دیگه ای قبل ازدواج) و اینم همه رو شسته،بعد جالبه پدر دختره زنگ زده بود(خودم شنیدم چون دوتا گوشی داره موقعی تماس گرفته بود من پشت خط اون گوظی بودم)و داشت میگفت راجب خواستگاری و بیا دخترم بگیر😳باورم نمیشه یه پدر زنگ بزنه پسر اینجور بگه!!هرچند که درست شسته شد
جالب بود برام!!گفتم نظر شماهم بدونم