خودم حال روحی خوبی ندارم ناامیدم، با شوهرم یه سری مشکلات رو میگذرونیم
این وسط هم خواهرشوهرمن هربار ما رو میبینه ، جلو دوست و آشنا یا تو خلوت تو این ۹ سال میگه ، من تورو برای داداشم گرفتما و داداشم حرف منو گوش کردا و حرفم رو زمین نزد و از این قبیل حرفا ، اخه مگه میشه هربار بگی
یه جوری مهربون هم میگه که مو لادرزش نمیره
ولی دیگه بعد از آخرین بار شوهرم از چشمم افتاد و حالم بد شده واقعا، حس تحقیر شدن دارم و خودمم باورم شده
توروخدا بگین که من اشتباه میکنم
خستم واقعا
البته از دست زبون و کارهای اینا روز خوش نداشتم ، بیماری اعصاب گرفتم ، تازه یکم بعد این همه سال آرامش دارم ( چون خودشون درگیر بچه هاشون بزرگ شدن و درگیر ازدواج اونا و اختلاف با داماد هستن ، بماند که بچه های خودشون میان دردول مادرشون رو به من میکنن و من باز رای مادرشون رو بهشون نمیدم) که اونم منو شوهرم به مشکلات خوردیم
خیلی طولانی شد ، دلم خیلی گرفته