از رفیقاش سیرمونی نداره! ساعت۵ صبح میره و عصر کارش تموم میشه! ولی هرشب هرشب میره پیش رفیقاش ب بهونه ی هیعت میرن پسرونه گردش و تفریح و منم همش تو خونه تنهام!
یبار خونه ی مادرم ک فاقلش با ما دو ساعته ناراحت شدم از چیزی بهش گفتم دیگه نمیبرتم!
همش خونه ام بچه ام ندارم!
هیچ دوست و آشنایی هم ندارم تو اینجا غریبم!
شوهرم هرروز. ی داستان برای گردشاش داره! واقعا داره زندگی بهش خوش میگذره!
فقط این منم ک با دیوار حرف میزنم! افسردگی گرفتم!ی رفیق ندارم
استخرش بجاس، تفریحی بجاس، پا کش بجاس، دیشب ساعت ۲ اومد خونه بهش گفتم خسته ای گفت اره رفت خابید! صبح زود باید بره سرکار دلم میسوزه من اذیتش نمیکنم! یبار نگفتم منم ببر بیرون یا زود بیا منم آدمم!
ی مسافرت منو برد هفته ی قبل خودش کار داشت فقط من تو ماشین بودم کاراشوکرد منو برگردوند خونه! باز شد روز از نو!
رفیقاش خیلی خرپولن و زنم ندارن! اینم غاطی اونا صبح تاشب عشق میکنه! هیچ چیزی مالی و اینا کم نداریم بلاخره میگذرونم! ولی. خرسای ک دعواش میکنم عین خیالش نیس ی روز رود میاد باز فرداش ۲-۳ صبح میادش ! این فوتبالمان ک شروع شده دیگه ب بهونش اصلا نمیاد
چکار کنم؟ درس عبرت بشه براش