پارت 7🐛 💕
میز روبا سلیقه تمام چیده بودم
بوی غذاها آدمو گرسنه میکرد
سپهر تعارف زد بشینن
منم کنار سپهر نشستم
مشغول شدیم
غذا خوب شده بود
خواهرش که اسمش سارا بود از غذام تعریف کرد همچنین پدرش
راستی یادم رفت اسمشونو بگم
اسم خوذهزش که سارا بود
اسم مامانش ثمین
اسم باباش محمد
سارا ام شبیه سپهر بود اما ورژن دخترونه
بعد غذا همه رفتن تو هال نشستن سپهرم براشون میوه برد
منم واستادم ظرفا رو شستم
کمرم شکست از بس زیاد بودن
هیچکس حواسشم نبود
مطمعنم تو عمرشون یبارم ظرف نشستن
پدر : سپهر بابا میدونیم هردوتون راضی نیستین اما 2. 3 سالی صبر کنید بعدش از هم جدا بشین نمیخوام پر پر شدنتونو ببینم / سپهر چیزی نگفت منم بعد شستن ظرفا رفتم تو هال نشستم یه گوشه مبل پدر : مادرتو ندیدی از روز عروسی؟ / گفتم : نه پدر جون /
صدای مامانش یه لحظه وحشت به تنم انداخت : دفعه آخرت بود شوهرمو پدر جان صدا میزنی. اون پسرمو که اون برادر لات دو هزاریت گرفت این پسرمم توعه دختره دهاتی حیف نمیتونستم روی حرف آقای احمدی حرف بزنم مگه یه تار موی پسرمم بهت نمیدادم / سارا : مامان بسه / پدر جون : ثمینننن کافیه / ثمین : دختره دهاتی... / هنوز چیزی خواست بگه که با داد آقا محمد ساکت شد
ثمینم کیفشو برداشت و رفت طرف در
سپهر : مامان جان لطفا آروم باشین یه لحظه آروم باشین کجا میرید آخه / نه پسرم نمیتونم تحمل کنم این دختره زنته. امیدوارم یه روز طلاقش بدی. اینقدر بزنش تا بمیره / بعد رفت سپهر کلافه دستی تو موهاش کشید نمیدوست چکار کنه محمد آقا و سارا اومدن ازم معذرت خواهی کنن اما من هنوز تو شوک بودم و فقط سعی میکردم جلوی اشکامو بگیرم
به سختی ازشون خدافظی کردم
بعد بستن در دویدم سمت اتاقم و درو بستم بی اختیار اشکام می ریختن
مگه من چیزی گفته بودم بهش؟
مگه برادر من کشته نشد؟
مگه من سپهرو مجبور کردم بیاد منو بگیره؟
من از بچگی پدر نداشنم فقط چون پدر جون شوهرشو صدا زدم دیدی چیکار کردی بهار دیدی!! از تو بی پناه تر آدم ندیدم..
داشتم فقط اشک میریختم
که در باز شد سپهر اومد داخل
با دیدنش یادش افتادم که هیچ دفاعی ازم در مقابل مادرش نکرد ازش بدم اومد
ازش متنفر شدم. با تمام نفرتی که ازش داشتم داد زدم : بروووو بیرووووننننن/ بدون هیچ حرفی چند دقیقه واستاد بعد رفت دور محکم بست
از همه متنفر بودم از همههههه
اون شب نحس تا خود صبح اشک ریختم و گریه کردم آخه من گناهی نداشتم این وسط
فردا صبح مطمعن شدم سپهر رفت اومدم تو هال
رو مبل دراز کشیدم
سرم داشت میترکید از درد
دور سرم گیج میرفت
به زور خودمو به آشپزخانه رسوندم و استامینوفن خوردم
چند ساعتی گذشت و بی فایده بود یه پارچه دور سرم بستم و خوابیدم.
با حرکت چیزی رو صورتم جیغی زدم و از خواب پریدم
با دیدن سپهر چند دقیقه نفس نفس نگاش کردم ولی بعدش با یادآوری کاراش اخمی کردم که دوباره دستشو رو لپم کشید
: گریه نکن بهار / چشم آقا هرچی تو بگی اخممو پر رنگ تر کردم و دستشو محکم پس زدم و از اونجا پاشدم سمت اتاقم رفتم
که پشت سرم اومد
نشستم رو تختم و گفتم :چیه
اونم تکیه داد به میز آرایشیم و گفت : ببین بهار منو تو باید این زندگی رو این شرایط رو قبول کنیم پس بهتره بهم سخت نگیریم. توام زنمی من نمیتونم بی تفاوت بهت باشم ... / نذاشتم ادامه بده و گفتم : بسه سپهر خواهش میکنم / بعد پتورو روی سرم کشیدم
. با کوبیده شدن در فهمیدم رفت
بدرک پسره پرو
مامانش اومده به من و خانوادم توهین کرده بعد این اومده چرت و پرت میگه