ازهمه ادما بدم میاد دل خوش از هیچکس ندارم
شوهرم ساعت نه شب اومده شام خوردیم یه سره توگوشی بود تا الان .. اونم باطریش تموم شد که انداخت کنار
منه بدبخت با یه بچه یکسال و نه ماهه .. با وجوداینکه باز حاملم .. شام درست کردم ناهار فرداشو درست کردم
خدا شاهده بلند نشد یه لیوان کمکم بشوره یا حداقل یه محبتی بغلی ..
هیچی
حالا که له و لورده افتادم سرجام اومد سمتم
منم پسش زدم
اونم پشتشو کرد خوابید
گند بگیرن زندگیمو که نه ازشوهر شانس اوردم نه ازخانواده خودم