2789
عنوان

راهنمایی

1 بازدید | 1 پست

تونوخدا میترسم کمکم کنید

من با یه شخصی هستم به شدت گیرو غیرتی دیگه داره میشه۴سال من تو این همه سال ها کنار اومدم چون دوسش داشتم نمیشه همه چی بگم طولانی میشه و کاش میشد بگم یه چیزایی رو

بعد دیشب من بدبخت بعد مدت ها تا تو شهر دیگه بود بهم گفت دختر خاله ام حامله است گفت بیا تنها نباشم بریم خونه اقاجونم اصلا هیچ کس نبود همش خودمون فقط داییم اینا هم اومدن بعد آخر شب هم منو بردن خونمون ولی قبلش دوری بهمون داد و بستنی خرید

بعد تا ساعت ۱۱خوب بود پیام میداد یکدفعه دقیقا موقعه هم بود ۱۱ که منو بردن خونمون پیام ندادی دیگه تا به امروز

بعد صبح گفت سلام صبح بخیر سرد منم گفتم صبحت بخیر گفتم چته قلبم ناراحتی گفت که ناراحتی من از اون ماجرایی خودش از اون نی از به چیز دیگه ای گفتم به خاطر چیه گفت هیچی بیخیال

من حس میکنم تو ماشین که موندیم تا داییم بستنی بیاره دیدمون یا تو خیابون خونمون نمیدونم

هیچ مشکلی اینا نداریم

یکدفعه اینطور کرد

میدونم آقا من مقصریم دوروغ گفتم چاره ای نداشتم نمیشد نرم همش بهونه میارم هیچ جا نمیرم جایی هم ندارم هه خونه مادربزرگم تفریح ندارم هیچداره میشه۱۸سالم حس میکنم پیر شدم بازم میگم خدایا شکرت

دیوونه دارم میشم

حس میکنم منتظر من بگم

گنا داره بازم دلم میسوزه ولی به خدا قسم من هیچی نکردم

وی میکردم آخه

چی کنم تونوخدا بگید

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792