سیروان غریبم قدرم بزانه
دردی غریبی فره گرانه
میگه که: سیروان (اسم یه رودخونه ب بزرگ) غریبم قدر منو بدون ک درد غریبی سخته و گرون
۱۶ساله تو غربتم...
بین ادمایی ک نمیشناسمشون...
پیش ادمی ک نمیشناسمش....
بعضی وقتا ک بعد از کلی گریه ب خودم میام تو دلم میگم من کی ام ...
اینجا چکار میکنم ....
چرا نمیتونم کاری بکنم...
چجوری طاقت اوردم و میارم....
مگه من ادم نیستم....
مگه من چی خواستم از زندگی...
مگه من چی خواستم از خدا....
من کنار جاده با یه لیوان چایی رو صندوق ماشین دلم خوش میشد....
من با یه لبخند از ته دل دلم خوش میشد....
من با یه مشت تخمه کنار رودخونه دلم خوش میشد....
من فهمیدم ک از دنیا هرچقد بخوای همون قد بهت میده...
من از دنیا چیزی نخواستم هیچوقت ....
اونم نداد....
الانم دیگه نمیخوام ....
دلم پره حسرته....
گلوم پر از بغضه....
چشمام همیشه ی خدا پراز اشکه......
نمیدونم قلبم تا کی طاقت میاره .....
ازین میترسم روزی ک عزرائیل بیاد سراغم از بی کسی خودم
براش دردو دل کنم ازم بیزارشه و جونمو نگیره ......