دلم برا مامانم میسوزه وقتی با بابام ازدواج کرد تا خیلی وقت صبح بابام میرفت سر کار از بیرون درو رو مامانم قفل میکرد حتی دایی هام بابابزرگم میومدن پشت در مامانم نمیتونست درو روشون باز کنه ...... طلا و هروی مامانم برا خودش داشت بابام ازش گرفت و خب هیچی هم بهش نداد الان مامانم نه طلایی برا خودش داره نه چیزی به نامشه و وقتی حرفش میشه بابام خیلی جدی دعوا راه میندازه
همیشه میگه هیچی نباید دست زن داد من متوجه میشم رو خودم نمیزارم ولی بابام اصلا مامانمو نمیخواد یعنی تا وقتی مامانم غذایی درست کنه تو شغلش کمک حالش بشه زبون بازی میکنه ولی در واقعیت مطمئنم اصلا نمیخوادش نه من نه مامانم اجازه بیرون رفتن نداریم مگر اینکه ایشون اجازه بده بابام تو دعوا منو داداشمو تهدید به مرگ میکنه به مامانم خیلی فوحش نا جور میده یه دوره بود تو زندگیمون بابام به صفر رسید تموم همکارای بابام زنشون طلاق گرفتن رفتن مامانم 7 سال صبح تا شب کار میکرد حتی نظافت ولی بابامو ول نکرد و با این حال همیشه بابام به مامانم میگه من هروی بدبختی دارم زیر سر توعه
خیلی دلم براش میسوزه