میروم تا گم شوم در وسعتِ شبهایِ دور
میروم از شهرِ ننگ و از فریبِ ناصبور
سهمِ من از دستهایِ مهربانت، تیغ بود
قصهیِ یک عمر ماندن، در نگاهت، جیغ بود
خسته از تکرارِ این اندوهِ سرد و بیامان
میسپارم قلبِ خود را، بهرِ کوچ، از این جهان
ردّ پایی نیست دیگر، در غبارِ این مسیر
میروم جایی که یادت، نشکند من را اسیر
قصه را پایان بده، در گوشِ خود آواز کن
میروم بیآنکه در راهی بماند یادِ من
میروم تا مرگِ احساسی، که بود آزار من
دلشکسته، بیهیاهو، دور میگردم از این
خاکِ تردید و جفا، با این دلِ سنگین، همین!💔🥀
یه نیمچه دلنوشته به قلم خودم🌻🦭