2789
عنوان

پارت 5🦥 💕

24 بازدید | 0 پست

پارت ۵🦥 💕


برای اینکه فراموش کنم کارشو

درگیر کتابا شدم و بعدش خوابم برد

فردا صبح از خواب بیدار شدم امروز جمعه بود

رفتم تو آشپزخونه صدای شیر حموم نشون میداد سپهر خونست

داشتم صبحونه آماده میکردم که اومد سلام گفت منم جوابشو دادم خجالت میکشیدم بهش نگاه کنم سرم تمام مدت پایین بود


: امروز دارم با دوستام میرم کوه / اصلا نمیتونستم سرمو بالا بگیرم و نگاش کنم فقط یه لحظه نگاش کردم و دوباره سرمو انداختم پایین و مشغول صبحونه شدم : خجالتی کی بودی تو/ لپام اینبار واقعا قرمز شد و خندیدم

جو سنگینی برام بود

کارا و رفتارای سپهر برام اولین بود

نمیتونستم کنار بیام

بالاخره بعد صبحونه رفت منم میزو سر سری تمیز کردم و سریع رفتم تو اتاقم

لپام قرمز و داغ شده بود نفس عمیق کشیدم و موهامو بالا سرم بستم

دلم میخواست درس بخونم

و از زیست دوزادهم شروع کردم

صدای در خبر از رفتن سپهر میداد

پوفی کشیدم و چند دقیقه بعد رفتم تو حال

رفته بود

دسته درو بالا پایین کردم باز قفلش کرده بود

آهی کشیدم و رفتم آشپزخانه رو تمیزش کردم

تلفن خونه زنگ خورد

گوشیو برداشتم

: آروم گفتم: الو....صدای یه زن اومد گفت : سپهر هست؟.... من:سلام نه شما؟..... زن: نامزدشم شما کی هستی تو خونه سپهر مگه زینت خانوم همیشه نمیاد برای تمیز کاری ؟..... من: من زنشم..... قهقه ای زد که گوشیو از خودم دور کردم.... زن:جوک میگی دختر کوچولو؟ از صدات مشخصه مدرسه ای هستی... من:درست صحبت کن خانوم...زن: نکنم میخوای چیکار کنی؟ بزار من اول زنگ بزنم سپهر تکلیف تورو مشخص کنم که اراجیف میگی... بعد قطع کرد

کاش نگفته بودم زنشم

از دهنم رفت

اگه مشکل شه براش اگه دردسر شه اگه سپهر منو بزنه اگه سپهر با من بد شه

دلم هزار راه میرفت

تیک تیک ساعت رو مخم بود

هوا گرم بود رفتم حموم

تیشرت و شلوارک قرمزی پوشیدم و موهامو بستم

حس میکردم هر آن ممکنه اتفاقی بیوفته

شب شده بود هوا تاریک شده بود

از ظهری فقط دو تیکه نون پنیر خورده بودم

حس میکردم تنهام حس میکردم بی کس و تر و بی پناه تر از من آدم نیست

شب ساعتای 11 بود

در با کلید باز شد و سپهر اومد داخل یه گوشه رو مبل نشسته بودم و زانو هامو بغل کرده بودم

با دیدنش ناخداگاه چشمام اشکی شد

سرشو چرخوند انگار دنبال من بود

چشمش بهم افتاد چشماش قرمز شده بود

منم بهش زل زده بودم که عصبی نگاهشو گرفت و درو بست

اومد داخل

آروم سلام کردم که انگار از کوره رفت و داد زد : خفه شو که هرچی میکشم از تو و خانوادی نحست میکشم / اشکام ریختن

دلشورم الکی نبود

دختره کار خودشو کرده بود

با بغض گفتم : با خانواده من درست صحبت کن تو داغداری منم هستم چرا تو باید طلبکار باشی من نباشم؟؟ / خفه شو خفه شو دختره هر*زه / دهنمو باز کردم و گفتم معلومه هرز*ه منم یا اون معشوقت. هرز*ه منم یا تویی که زن داری و باز دنبال دوست دخترتی/ اومد دنبالم که فرار کردم تو اتاقم و خواستم درو ببندم که پاشو گذاشت لای در

: عصبی گفت : باز کن / نمیخوام / باز کن میگم بهار/ نه/ درو هول داد زورم بهش نرسید و اومد داخل

: چه زری زدی / هیچی / یه چیزی گفتی / با هق هق گفتم : سپهر توورخدا / چی توورخدا/ توروخدا کاریم نداشته باش من مقصر نبودم / خواستم آرومش کنم با صدای بچگونه ام به حالت مظلومانه گفتم : اون. اون زنگ زد بعدش گفت سپهر گفت تو کی هستی داخل خونش منم نمیدونستم بهش گفتم زنشم../ چرا میترسی ازم مگه زن از شوهرش میترسه / اومد نزدیکم شد که جیغی زدم و رفتم عقب تر

پوزخندی زد و گفت : لاقل روی حرف خودت واستا / و اومد نزدیکم

دستشو رو تنم کشید بدم میومد حس حقارت داشتم

سعی کردم از خودم جداش کنم

کمی خم شد طرفم

چشمامو محکم بسته بودم دلم نمیخواست ببینمش از وجودش متنفر بودم ازم فاصله گرفت که چشمامو باز کردم اشکام روونه شدن

با دیدن اشکام چند دقیقه نگام کرد بعدش از اتاق رفت بیرون و درو محکم بست

ازش متنفر بودم

حس میکردم بدنم نجس شده

میخواست عذابم بده

هق هقم کل خونه رو گرفته بود

گردنم حس میکردم درد گرفته

خداروشکر خداروشکر بیشتر پیش نرفت مگرنه دیوونه میشدم

مگرنه زندگیمو از دست میدادم

خودمو به حموم رسوندم و خودمو شستم

در اتاقمو از داخل قفل کردم و روی تخت دراز کشیدم

باشه شوهرم ولی حق نداشت

حق نداشت بدون اجازه دست بهم بزنه

اونم با عصبانیت

اینقدر گریه کردم تا خوابم برد

ماما کوچولو 👶🏻 💕، اینکه رمانی که مینویسم اسیده به روم نیارین دلم اون شبا و اون رمانای سم قدیم رو میخواد 🦦 🦦 سم ترین سایتی که میتونید پيدا کنيد اینجاست هرکی پشت اکانت لم داده و فاز برداشته تا بگی پسره از من خوشش اومده داره واسم جون میده میگن عاشقت نیست ولش کن داره باهات بازی میکنه تا بگی شوهرم با گوشی رفت گلاب به روتون تو دست شویی میگن داره خیانت میکنه مطمعن باش بچه نداری جدا شو. بگی دارم درس میخونم میگن با درس به هیچی نمیرسی کی با درس به جایی رسیده برو هنری پيدا کن ادامش بده، بگی دارم کلاس نقاشی طراحی میرم میگن پول توش نیست همه بیکارن برو یه کار دیگه بکن. بگی 22 سالمه عاشق شدم میگن سنت کمه هورمونات ریخته بهم نه داداش باید عشق رو تو 40 سالگی تجربه کنی 💩 بگی دلم میخواد ازدواج کنم میگن نه ازدواج خوب نیست تا 50 سالگی مجرد بمون با عرض احترام شاید کسی دلش ازدواج و خانواده بخواد باید تا 50 سالگی صبر کنه؟ 🦦 بگی جدا شدم میگن آفرین بهترین کار کردی بعد از اونور به خانم های مطلقه چقد حسادت میکنن و توهین میکنن 🚶 هیچ وقت خوشم نمیومد از کلمه نر استفاده کنم اما متاسفانه نر های اینجا دیگه کلا تعطیلن سگ بهشون پا نمیده میان اینجا لا به لای سایت زنونه هر نری درخواست دوستی بده به معنی اینه ننش خرابه) شاهکاره این سایت 90 درصد آدمای اینجا با آدمای تحصیل کرده که خصومت شخصی دارین 🦦 با کادر درمانم که کلا خصومت دارین🦥 فقط شماها خوبید تمام. ( ماما هم نیستم در آرزوی مامایی به سر میبرم که امسال میرسم بهش).

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792