پارت 4🦥 💕
بقیه جاهای خونه ام تمیز کردم و آخر سر رفتم یه دوش گرفتم و لباس تا زانو خرسی خرسیمو پوشیدم هوا گرم بود دیگه زیرش هیچی نپوشیدم موهامو باز گذاشتم و یه تل زدم توشون
پاهای سفید خوش تراشم خودنمایی میکرد
برای ناهار کوکو درست کردم و خوردم
خب حالا برم سراغ درسای خودم
دلم میخواست امسال رشته خوبی قبول شم و دانشگاه برم
رفتم دفتر برنامه ریزیمو آوردم با خودکار رو مبل دراز کشیدم داشتم فکر میکردم روزی چند ساعت میتونم بخونم که در با کلید باز شد و سپهر اومد داخل
چشمش به من افتاد با دیدن دفتر و خودکار دستم پوزخندی زد و گفت مشقاتو مینویسی؟
اخمی کردم و گفتم اولا سلام دوما دارم برای درسام برنامه میچینم
خندید و درو بست و اومد داخل، تازه چشمش به خونه افتاد
: میبینم که تمیز کردی اینجا رو/ چیزی نگفتم که گفت : دستت درد نکنه / سپهر راستی / نگام کرد که گفتم : این مبلا رو نتونستم جا به جا کنم بعدش میای... / نذاشت حرفمو کامل بگم گفت : خودم بعدش اونجوری که بخوای جا به جا میکنم / زیر لب ممنونی گفتم و دوباره مشغول کار خودم شدم اونم رفت سمت اتاقش
چقد مهربون شده بود امروز!!
هعی خدا من که بلند نیستم برنامه ریزی کنم سپهر حتما بلده
رفتم در اتاقش اول در زدم بعد وارد شدم تازه از حموم اومده بود حوله دور گردنش بود تیشرت و شلوارک مشکی پوشیده بود
چقد هیکلی بود این غول بیابونی!
با سر پرسید چی شده که گفتم : اممم سپهر جون میگم کمکم میکنی برنامه بریزم برای درسام / سپهر جون؟ / آره خب / مثلا داری خرم میکنی؟ / تو ذهنم گفتم تو خر بودی از اول ولی خب اللن کارم پیشش گیر بود نمیتونستم بخاطر همین قیافه مظلومی گرفتم و گفتم : کی گفته اینو من همه رو با جون صدا میزنم/ باشه تو راست میگی . حالا بیا اینجا بشین ببینم مشکلت چیه / به کنار خودش رو تخت که اشاره کرده بود رفتم با فاصله کنارش نشستم
که عاقل اندری نگام کرد و گفت : بیا نزدیکتر نمیخورمت که/ یکم رفتم نزدیکترش که خودکار و دفترمو گرفت
و مشکلمو پرسید و برام روش برنامه ریزی رو توضیح داد
منم همشو گوش دادم و فهمیدم
برای یک هفته ام برام برنامه ریزی کرد و بهم پیشنهاد داد هر درسو چجوری بخونم
وقتی توضیح میداد برام خیلی جدی شده بود انگار که واقعا مشاور منه
ازش تشکر کردم که دفترو گذاشت رو پام
تازه چشمش به پاهام افتاد پاهای ضریف و سفید خوش تراش من کنار پاهای مردونه اون
چند لحظه خیره شده بود نگاهشو ازشون گرفت منم آب دهنمو صدا دار قورت دادم و سریع جیم شدم رفتم از تو اتاقش
اخلاقش خیلی مهربون تر شده بود
انگار که واقعا پذیرفته بود این اجبار رو
رفتم تو آشپزخونه شام درست کنم که بعد چند دقیقه اومد و گفت خب بیا بگو اینارو کجا بذارم / اممم اون مبل دو نفره رو بذار جلوی تیوی.. اونم بذار اینجا / طبق چیزی گفتم جا به جا کرد زورت تو حلقم چجوری آخه
همه وسایل سنگین رو بهش دادم جابه جا کرد حالا خونه خیلی خوشگل تر شده بود
ازش تشکر کردم که گفت یه لیوان آب برام بیار
رفتم از تو آشپزخونه براش آوردم و دادم دستش اونم نشست رو مبل و یه نفس لیوانو سر کشید
دستت طلا/ خواهش میکنم /
تیوی رو روشن کرد منم رفتم تو آشپزخونه شام درست کنم
رولت درست کردم و میزو چیدم
صداش زدم بیاد شام
بعد چند دقیقه اومد و نشست رو صندلی
باهم شام خوردیم
: نه بابا آشپزی ام بلدی/ پس چی / بهت نمیاد / مگه به قیافست/ زبونتم درازه بچه / خودت بچه ای / خندید و گفت میخوای نشونت بدم بچه واقعی کیه؟ / چشم غوره ای طرفش رفتم بعد اینکه غذاشو خورد بدون تشکر رفت
یه لحظه بغضم گرفت انگار خدمت کارشم
ظرفا رو شستم و غذاهارو گذاشتم تو یخچال
تو هال داشت تیوی میدید بدون توجه بهش رد شدم رفتم تو اتاقم
مردکه پرو
دلم میخواست موهاشو بکشم
داشتم کتابامو تو قفسه اتاقم میچیدم که در اتاق باز شد باز بدون اجازه!!
کفری چرخیدم طرفش و خواستم دوتا فحش آبدار بهش بدم که دیدم دستش یه کارتون کتابه
حرفمو خوردم که با خنده گفت : خب میفرمایید/ به کارتون اشاره کردم و گفتم : اینا چیه / اومد کنارم و کارتونو گذاشت کنارم و گفت : کتاب. برای کنکورت / عههههه مرسی سپهر من کتاب هیچی نداشتم / لبخند مهربونی زد و فقط نگام کرد
ازش یه ذره خجالت میکشیدم
ماهم خانواده فقیری نبودیم! ولی خب بخاطر این مشکلات این چند ساله دستمون تنگ شده بود...
زیر نگاهش معذب شدم و خودمو با کتابا سرگرم کردم که یهو دیدم لباشو گذاشت رو لپم
شوکه فقط نگاش کردم
تقلایی کردم و سرمو با تعجب عقب کشیدم
نگاهی به قیافه خجالت زده و تعجب زده من کرد و گفت : ببخشید /و از اتاق رفت بیرون