پارت 3
چند دقیقه بعد پشیمون شدم دلم نمیخواست باهاش لج کنم زندگی رو بدتر کنم
رفتم تو حال روپوشش رو برداشتم و گذاشتمش تو ماشین
وقتی تمیز شد و خشک شد اتو زدم و رفتم سمت اتاقش در زدم و وارد شدم
پشت میز نشسته بود و سرش توی چند تا کتاب و برگه بود
با ورودم سرشو بالا گرفتم و نگام کرد آب دهنمو قورت دادم و گفتم : روپوشتو کجا بذارم /
بزارش رو تختم. ممنون / برگشتم و گذاشتمش لبه تختش
و بدون حرف از اتاق اومدم بیرون
رفتم سمت اتاق خودم و خواب رفتم...
با حس گرسنگی که داشتم از خواب بیدار شدم
هوا تاریک شده بود
رفتم سمت اتاق سپهر
درو باز کردم سپهر نبود..
حتی یادم رفته بود بهش بگم امروز همکلاسیت زنگ زد...
رفتم تو آشپزخونه یه چیزی درست کنم بخورم
تصمیم گرفتم شامی درست کنم و دست به کار شدم
اینقدر درگیر آشپزی بودم که خسته شدم و متوجه گذر زمان نشدم
بعد اینکه شام خوردم
یه دوش کوتاه گرفتم و تیشرت شکلکی زرافه و خرسی رنگ صورتی پوشیدم با شلوارک سفید
موهامو بالا سرم جمع کردم
ساعت 12 بود سپهر هنوز نیومده بود...
از شیفتای بیمارستانش که خبر نداشتم گفتم شاید امشب شیفت باشه و نیاد
بخاطر همین در خونه رو قفل کردم و رفتم تو اتاقم
رو تخت دراز کشیدم
آخ که چقد خسته بودم
به سه نشد چشمام گرم خواب شد و خواب رفتم
فردا صبح با صدای گنجیشک ها بیدار شدم کش و قوسی به بدنم دادم پا شدم رفتم صبحونه بخورم بعد صبحونه و یه دوش کوتاه
تصمیم گرفتم خونه رو یکم تمیز کنم بعدش یه برنامه برای کنکورم بچینم
دست به کار شدم خونه رو تمیز کنم
اول از آشپزخانه شروع کردم
طی کشیدم کابینت ها رو تمیز کردم یخچال رو تمیز کردم
نگاهی به تک تک وسایل کردم و تمیزشون کردم و به سلیقه خودم چیدم
بعدش رفتم سراغ حال زورم نمیرسید وسایل سنگین رو جا به جا کنم تا حد توان خودم یه تغیراتی دادم و تمیز کردم بعدش که سپهر اومد بهش میگم بیاد اینا رو جا به جا کنه
بعدش رفتم سراغ اتاق خودم
کمدم رو مرتب کردم لباسام رو چیدم و به سلیقه خودم اتاق رو چیدم
نگاهم سمت اتاق سپهر رفت
تمیز کنم یا نه؟
اگه عصبی بشه؟
اما مرگ یبار شیون یبار
من اللن عضوی از این خونه بودم نمیشه که تمیز نکنم
رفتم تو اتاقش
رو میزش پر از کتاب و جزوه و برگه بود رفتم از اتاق خودم یه ماگ خوشگل آوردم و گذاشتم رو میز مطالعه اش و چند تا خودکارم گذاشتم داخلش
کتابا و جزوه هاشو مرتب کردم
قفسه کتابشو گرد گیری کردم
کمدشو باز کردم..
دیدنی بود ...
لباساش در هم بر هم!
تک تک لباساش رو ریختم بیرون
اونایی که نظر خودم کثیف بود و انداختم یه طرف
بقیه ام مرتب گذاشتم به چوب لباسی و آویزون کمدش کردم
کمد و تختشو مرتب کردم
پرده پنجره اتاقش رو در آوردم بشورم
پنجره هاشو تمیز کردم
زیر تختش پر از کتاب و جزوه بود اونا رو هم مرتب کردم
همش کتابای بیو شیمی آناتومی فیزیولوژی...
چقد سخت بودن...
رفتم رخت چرکا رو گذاشتم تو ماشین
برگشتم اتاقش
حالا خیلی تمیز و خوب شده بود
کثافط تختشم دو نفره بود
البته که این غول رو یک نفره جاش نمیشه ام یه طرف قضیه بود
چشمم به لپ تاپش افتاد
یه حسی قلقلکم میداد روشنش کنم
و همین کارو کردم
روشنش کردم خداروشکر رمز نداشت
رفتم تو گالریش
پر از عکس بود..
یکی یکی داشتم نگاشون میکردم
عکس از خودش برادرش خواهرش مامان باباش و هم کلاسی ها و استاداش
دوستاش و یکی رو حدس میزدم دوست دخترش باشه
خیلی لختی لم داده بود تو بغل سپهر..
دختره نکبت
حسودیم شد یه لحظه بهش
تو بغل سپهر بود
بقیه عکسا ام نگاهی کردم و بعدش خاموش کردم گذاشتم سر جاش..
از اتاق سپهر اومدم بیرون و لباسهایی که تو ماشین بودن و افتابشون کردم